تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت...! (حمید مصدق) . .. ... من؟ انسانم! پدرم آدم! مادرم حوا! زمان و حوصله ای دیگر برای از خود گفتن نیست! مارا همین بس که انسان نمائیم در این بازار مکاره ی دنیا!