افسوس می خورم
وقتی که خواهرم
در این دروغزار پر از کرکس
فکر پرنده ای ست
فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است
گفتی سکوت خواهر من بدری
چون اهتزاز روح بیابان بود
دیدم که خواهرم
در انزوای شبهای خود گریست
دستش زلال اشک روانش را
پنهان سترد و ساکت زیست
خواندم
خواهر حکایت من را
شبهای بی ستاره تلاوت کن
بگذار باغ
بی خبر از من
در بستر حریری رویای سبز رنگ بیارامد
در شهرهای کوچک
چه باغهای بزرگی
چه سروهای بلندی
چه روحهای ساده و معصومی ست
خواهر حکایت من را
با آب جاری زاینده رود باید گفت
(حمید مصدق)
چه بهار باشكوهي؟
كو طراوت؟ كو جواني؟
كو نشاط نوجواني؟
×
مو سپيد و سينه تاريك
خسته از رنگ زمانه
هرزه و زرد و خراب است
روح سرسبز جوانه
×
اشك سرد و ذهن زخمي
تحفه ي دوران عشقم
شهوت خام نخفتن
شعله در هر تار و پودم
×
بيم آن دارم كه تا من
زنده ام در خواب باشم
مست و مغرور و بدانديش
عاشق و بيتاب باشم
×
اي دل شوريده حالم
گريه كن برگور ليلي
شعر بيجان و توانم
ناله كن از هجر ليلي
×
ره نمي جويم به هر كوي
هر طرف بن بست و سد است!
پس دگر مي رم به سويي
كآخرش عصيان و مرگ است
(محسن فيروزمند)
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت (فروغ)
مثل یک هجوم خاموش
از کنارم تو گذشتی
همه ی دار و ندارم
به چه آسانی شکستی
ای امان از این شکستن
از من و شب گریه هایم
از تو و از هر چه خوبیست
از من و از شکوه هایم
زنده اما سر به دارم
کور و گیج و بی قرارم
رحمت باران عشقت
کی ببارد بر مزارم؟
ای خیال با تو بودن
حسرت بی منتهایم
ای تبلور سخاوت
ای تو ای زیبا بهارم

میلاد با سعادت سلطان زمین و زمان٬ شاه از نظر غائب حضرت مهدی عج (عج) بر تمامی دوستان خوبم و همچنین هموطنان عزیز و گرامی ام مبارک باد ...![]()
ای گنجینه آخرین!
دیری است که دعاهایمان »ندبه« شده است و هر صبح جمعه مشعل چشم های ما با زلال اشک روشن می شود. و من در کوچه های سرگردان »غیبت« تو را می جویم شاید مرا به میهمانی نگاهت بخوانی.
کویر وجودم در انتظار باران ظهور توست
و برکه کوچک هستی ام به نظاره دریای حضورت.
پیکر خسته به خاک نشسته ام را تنها تو و یاد تو به دیار قرار می رساند
آه، ای حضور! ای دریای نور!
دلم در کوچه پس کوچه های انتظار گرفته است، به دنبال روزنه ای، نسیمی، آوایی، نمی دانم، در پی کسی هستم.
کسی که سبد بلورین دعایم را پر از استجابت کند؛
و در طاقچه خاکستری وجودم برگ سبزی، گل سرخی
و شاید هم چکاوک خوشخوان و زیبایی به یادگار گذارد.
تو را در کوچه باغ های امید می جویم و در سجاده های بی ریا می بینم.
نام تو را و عکس آسمانی ات را در ماه جستجو می کردم و در لبهای نیایش و اشک های »ندبه« دیدم.
این تویی، با همه بزرگی ات،
در دل های کوچک کودکان، کودکان شهر با سینی هایی پر از شور و نیاز تا برای نیمه شعبان شمع روشن کنند. در دست های دخترکان، فرشته هایی که در جمکران به نماز می ایستند و در قنوت نیازهای کودکی آنها »دعای فرج« به سان حریر سبز در آسمان خیالشان موج می زند و به سوی تو می آید.
آنگاه شکوفه های صورتی امید بر این حریر سبز می بارد و به سوی آنان باز می گردد و شکوفه خنده بر لبان آنها می شکفد
امروز از آن توست و فرداها برای تو
ای آفتاب پنهان!
آدم (ع) آمد تا تو بمانی؛
نوحه نوح از هجران تو بود و کشتی او با دعای تو به ساحل سلامت رسید.
این نام تو بود که مناجات شبانه یونس (ع) در تاریکی دریا را به نور اجابت رساند.
تو زمزمه کودکانه یوسف (ع) در دل چاهی و بوی پیراهن یوسف ذره ای از عطر توست.
و موسی، اگر، تو را می دید ندای »اَرِنی« سر نمی داد تا شنوای پاسخ »لن ترانی« باشد.
تو همان دم مسیحایی عیسایی. تو روحِ هستی ای!
ای تو جانِ عالم! زمین از تو جان می گیرد.
تو آخرین مُهر حبیب خدایی، تو عصاره محمد(ص) و خلاصه علی ای.
کعبه برای علی شکافته شد تا تو، ای هسته هستی، زمین را بشکافی و در آن بذر قسط و عدل بیفشانی.
چه می گویم! چه می بینم!؟
امروز چشمان به انتظار نشسته ام بینا شده است.
رقص پروانه ها را، نسیم را و همخوانی گل ها و پرنده ها را چه زیبا می بینم و چه شیوا می شنوم!
امروز زبان هستی را، سرود درختان را و نجوای شاپرک ها را می فهمم.
امروز همه مولودی می خوانندو چه آهنگ خوشی از آن سوی دریا می آید از میان گردش موج ها.
همخوانی، همنوایی، همراهی:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
ای فرشته نهان و ای همیشه جاودان!
تو خورشیدی. این منم پشت ابرها غایب.
تو دریایی و من در برکه تعلق ها اسیر.
تو آبیِ دریایی و من خاکستری خواب و در بند خاک.
تو روح هستی ها و من بر ساحل جسم قدم زنان به دنبال قطره ای حیات.
و من می دانم که:
تو تفسیر سوره »قدر«ی.
تو زاده سوره »روم«ی. مادرت، »ملیکه« روم، گرفتار نرگسِ چشمان تو بود که لباس اسارت به تن کرد.
ای آزادمرد، ای همه آزادی!
ما اسیر توایم، و به این اسارت عشق می ورزیم، ما گرفتار یک نگاه توایم.
آزادی ما در گرو این گرفتاری است، ما را به اسیری بپذیر و نگه دار که اسیر تو امیر است.
ای گنجینه آخرین!
محمد (ص) خاتم نبوت بود و تو »نگین سبز« این انگشتری.
خال گونه تو مرکز دایره عشق و هستی است و پیشانی ات به بلندای قله قداست الهی.
تو فرجام آفرینشی،
ای خوب، ای همیشه محبوب!
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارق از عاشق دلسوخته بود
دید کآید به روی شط به شتاب
نو گلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی
لایق دست چو من رعنایی
حیف از این گل که برد آب اورا
کند از منظره نایاب اورا
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست کازاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبیست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز از برای دل من بوش نکن
عاشق خویش فراموش نکن
بکنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
با سلام. خدمت تمامی مخاطبان و دوستان عزیز و گرامی ام. دلیل خاص و مشخصی ندارد ولی مدتی است دستم به نوشتن نمی رود و حتی میلی هم به پاسخ دادن به پیامهایم ندارم. امیدوارم همگی این کوتاهی مرا ببخشید. از همگی شما سپاسگذار و ممنونم.
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
چون آفتاب گمشده میآورم به یاد
مینالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعرها که روح تو را رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است
آگاهی از دوروئی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند (فروغ)

من اردیبهشت ماه بدنیا آمدم!
زیباترین ماه از فصلهای سال! فصل رویش گل و سبزه. فصل شادابی و تازگی.!
سال گذشته از اول صبح تا آخر شب هرچه منتظر نشستم تا فقط یک نفر تولدم را تبریک بگوید جز خانواده ام هیچ کسی بخاطر نداشت که چه روزی بدنیا آمدم! از آنرو که بدلیلی از امروز تا دو ماه دیگر به اینترنت نخواهم آمد بنابراین خواستم از حالا تولدم را به خودم تبریک بگویم! تو هم اگر دوست داشتی بگو!!!
من اینجا رسما از بانوی ماه و آب که در گذشته در وبش آرام می گرفتم و از نوشته هایش سرشار از نیرو می گشتم و کپی برداری هایی نا جوانمردانه نیز انجام می دادم عذر می خواهم. از خانم سارا موزرعی و همسر گرامیشان دوستان ۴ ساله ی من بخاطر مطالعه و پیگیری های عمیقشان و التفاتاتی که نسبت به من داشتند و دارند سپاسگذارم. از سلام تنهایی عزیز که همیشه با مطالب خوب و امیدوارانه اش مرا از منجلاب تنهایی بیرون می کشید سپاسگذارم.از مهندس روزبهان عزیز که با پایداری و همکاری هاشان همیشه به من لطف داشتند سپاسگذارم.از خانم راسخ شاعر توانمند و گرامی ایران زمین وبلاگ آوایی در غربت کمال تشکر را دارم که با راهنمائی ها و دلسوزی هاشان همیشه همراهم بودند. از وبلاگ روزگار رمان نویس گرامی و موفق کشورمان خانم فریبا فوقانی همسایه گرانقدرمان که با گوشزد ها و تشویق هاشان سرلوحه ی ادامه و امید و اشتیاق به کار من بودند متشکرم. از صادق عزیز که خیلی اذیتش کردم و رنجاندمش عذر می خواهم و همینطور از تمامی دوستان و مخاطبان عزیز و گرامی ام نهایت تشکر را بعمل می آورم.
تا دو ماه دیگر بدرود ...
راستی از هم اکنون تولدم هم مبارک !

وضعیت بسیار بدی بود. التهاب آور و کشنده. ولی خب چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم. گاهی اوقات با خودم فکر می کردم که چرا این اتفاقات درست در زمان امتحانات پایان ترم من رخ میده؟! یعنی درست در اوج ترافیک فکری من! ولی خب چاره ای نبود! با کشمکشهای بسیاری که بین من مرجان صورت گرفت سر آخر با اقدامی که عموی مسیح انجام داد مرجان را به زندان انداختند. بله زندان! ولی به قید اینکه به این حرکتش ادامه نده بعد از چند روز آزاد شد. چند روزی از این قضایا می گذشت تا اینکه مسیح بالاخره با من تماس گرفت.
- سلام! بالاخره فکراتو کردی؟ بله! می دونم که فکراتو کردی! ولی باز هم بقول خودت مجبور شدی به من دروغ بگی! چون فکر می کردی اگر من بفهمم پدرم فوت کرده حتما میمیرم! درسته آقا سالار؟ نه اشتباه کردی! من از مرگ پدرم بقدری ناراحت نیستم که تو این مسئله را از من پنهان کردی و به من دروغ گفتی . بله آقا سالار ناراحتی بیشتر من بخاطر این پنهان کاری تو بود و هست. و فکر می کنم بین ما همه چیز تمام شده و مرگ تنها راه چاره ی من برای خلاصی از این بیماری و این زندگی مزخرفه.
چی باید بهش می گفتم؟! چطور می تونستم از خودم دفاع کنم و جلوش بایستم و بگم اگر خودت در شرایط من بودی چه تصمیمی می گرفتی؟! دیگه از همه چیز و همه کس بیزار شده بودم. بدهی های جدیدم و زحماتی که برای دوستانم بوجود میاوردم روز به روز بر بدهی های قبلیم اضافه می شد. برای اینکه بتونم از این منجلاب بیرون بیام مجبور بودم به همراه یکی از هم خوابگاهی هام که پروژه ی کارورزی اش را در یکی از ساختمانهای در حال ساخت برداشته بود، به کار کردن و بنائی مشغول بشم! بله هفته ای سه روز بنائی می کردم. بدون اینکه مسیح بفهمه و تا لحظه ی آخر چیزی بدونه! بنائی می کردم تا خرج تلفن ها و تماسهای مسیح و وامی که با کمک خانوم حسینی برداشته بود تا بتونه از قطع شدن تلفنش جلوگیری کنه را بدم. وامی که قسطش ماهی 35 هزارتومان بود و برای دانشجوئی که وضعیت جالبی نداشت و غیر از این بدهی های دیگه ای هم داشت همین مبلغ بسیار کم زیاد بود! برای هر روز کارگری هشت هزار تومان به من می دادن. وقتی خسته و کوفته به خوابگاه بر می گشتم از روی خستگی نگاهی به کتابهام می انداختم و می گرفتم می خوابیدم. خانواده ی مسیح مخالف مکالمه های طولانی مدت اون با من بودن. و مدام به هر دوی ما اعتراض می کردن. و این اعتراضات از طریق عمه ی مسیح مطرح می شد! و این بر تنفر من نسبت به آدمهای بسیار پولدار روز به روز بیشتر می کرد. یکروز عمه ی مسیح تماسی گرفت و گفت طبق گفته های روانشناسانه ی دکتر مسیح این دختر به نوعی افسردگی شدید مبتلا شده که دائما با صدای بلند می خنده و وضعیت خون دماغ شدن و سرفه های شدید و استخوان درد و روند بیماری سرطانش روز به روز بیشتر و بیشتر می شه. و به من گفت که با راه انداختن یک دعوای حسابی و توهین و تشر به مسیح ترمز خنده هاش را بکشم و این تنها راه برای وارد کردن یک شوک روحی و بیرون آوردن مسیح از این حالته! البته این نقطه نظرات پزشک مسیح بود نه من! ولی به ناچار این کار را کردم!
بعد از دعوای مسیح با من بر سر مسئله ی پدرش این اولین تماسی بود که بعد از 20 روز می گرفتم. مدام و پشت سر هم می خندید! بلند بلند! و لحن گفتارش هم تغییر کرده بود! اصلا انگار آدمی دیگه شده بود! بعد از مقدمه ای حرف زدن و گفتگو خودم را آماده ی توهین کردم! و قبل از این توهین ها مسیح به من هشدار داد که اگر بعد از این بیست روز عمه اش گفته بهش زنگ بزنم و گفته که بهش شوک وارد کنم بهتره که این کار را نکنم و حالش خوبه! ولی من باید حرف دکتر مسیح و عمه اش را باور می کردم ا اینکه حرف خود مسیح را؟! اونهم با مشاهده ی حال و روزش و این خنده های بی دلیل پی در پی! انگار همه چیز دست در دست هم بعد از هر آرامشی طوفانی به سمت من می فرستاد! دیگه تامل نکردم و تا می تونستم سرش منت گذاشتم! و توهین کردم! اونهم سکوت کرد و فقط گوش کرد! از خودم گذشتنها و برای اون خرج کردن و پول کنار گذاشتن ها. از اخلاق بد و هوایی و مدام و هر لحظه در حال تغییر و زود رنج بودنش. از ندیدنش در طول دو سال نیم رابطه اونهم فقط بخاطر دلایلی که برام می آورد، تا کار کردن با زحمت بخاطر بدهی هایی که اون برام درست کرده بود تا تغییر کلی روحی و روانی ام بشکلی که اصلا گذشته را بخاطر نمیارم که من واقعا چگونه انسانی بودم و چگونه رفتاری داشتم؟! همه را گفتم! چیزی از قلم نیافتاد! و با گریه شدید قطع کرد! لحظه ای بعد عمه اش تماس گرفت و از من بخاطر این کار تشکر کرد! توی دلم به همه شان خدیدم. بخاطر این زندگی نکبتی که دارند و داشتند. و در ته دلم افسوس می خوردم که با اینکه عمه ی مسیح و عموهاش اینقدر به من نیاز دارند تا مسیح را زنده نگه دارن چرا نمی گذارن لااقل حتی بعد از فوت پدر مسیح ما همدیگه را ببینیم؟! این چه بازی ای بود که با من می کردن؟! انگار من شده بودم ابزار دست اینها!
وضع ما به خواست خداوند متعال دگرگون شده بود و با پیدا شدن کلاهبرداری که مالمان را خورده بود و دادگاهی کردنش موفق به خرید یک زمین و یک واحد آپارتمان در تهران و یک واحد آپارتمان در اطراف تهران و تعویض نقدی خودروی سواریمون شدیم. و هر لحظه خدا را شاکر بودیم که همه چیز درست شده بود و پدر هم با توجه به سوابق کاریش مدیریت فروش و خرید لوازم تولیدی یک کارخانه ی خصوصی را در خارج از تهران بر عهده داشت.
مدتی گذشت و مسیح حالش کم کم بهتر شد و با من آشتی کرد. دیگه چیزی به اتمام درس من نمانده بود. و امتحانات آخر ترم را هم گذراندم! دفترچه ی آماده به خدمتم را هم بعد از فارغ التحصیل شدن پست کردم. در کلاسهای آمادگی کنکور پارسه ثبت نام کردم و برای کنکور دولتی آماده شدم! تو کلاسی که درس ذخیره و بازیابی اطلاعات داشتم دختری بود که منو به یاد سمیه می انداخت! آخه از نظر ظاهری خیلی به اون شبیه بود. سمیه خواهر زن عموی من بود دختر واقعا زیبا و متین و با ایمان و حجب و حیایی که حدود پنج ساله پیش و در یک عروسی دیده بودمش. آنوقت ها در اوج نوجوانی بودم و سرم داغ بود! بی مهابا هم مسئله اش را با خانوادم مطرح کرده بودم ولی به دلایلی مشخص مخالفت کرده بودند. حد اقل تا زمانی که به عرصه ای از شغل و تحصیل رسیده باشم. دختری که با پیدا شدن اجباری مسیح در زندگیم چاره ای جز فراموشی موقتش نداشتم!
با اینکه واقعا به درد و دل و احتیاج با یک نفر داشتم ولی هرگز به خودم اجازه ی نزدیک شدن و گفتگو با اون دختر را ندادم. چون اصولا از این رابطه ها خوشم نمیامد. رابطه هایی که عشق را درش گدایی می کنن و سر آخر تهش هیچ چیزی برات نداره. بعد از مدتی تو به راه خودت میری و اون هم به راه خودش! حتی اشتیاق نزدیکی اون دختر را در چشمانش نسبت به خودم میدیدم! اصلا انگار بعد از آشنا شدن با مسیح امام زاده ای شده بودم که همه چیز منو سمت خودش جذب می کرد بدون اینکه حتی خودم چیزی خواسته باشم! امام زاده ای که می خواستن من از مسیح جدا بشم! با اینحال باز هم در طول تحصیل در موسسه ی پارسه بارها و بارها به خیانت و ارتباط با دختر های آموزشگاه متهم می شدم! دیگه دیوانه شده بودم. انگار مسیح شرط عموش مبنی بر قبولی من در دانشگاه را بخاطر نداشت! انگار نمی خواست من قبول بشم. هر از چند گاهی سلسله ی اعصاب منو با چندی از ان حرفها بهم می ریخت و پاره می کرد. حتی یکروز تماس گرفت و گفت که عمه اش منو جلوی درب آموزشگاه همراه گفت و خنده با چند دختر و پسر همکلاسیم دیده! اینجا بود که من به گفته ی مسیحی که هرگز دروغ نمی گفت و این به من اثبات شده بود شک کردم! چرا که من اصولا از محیط های شلوغی که دخترها و پسرها درش به قصد دوستی موقت حضور داشتند خوشم نمیامد! برای همین خیلی کم به بوفه ی موسسه که داخل حیاط بود می رفتم و بعد از اون سر کوچه ی پائینی موسسه همراه دوستانم می ایستادیم و به بحث و تبادل در مورد کنکور کاردانی به کارشناسی می پرداختیم! من بطور ذاتی چشمان بسیار تیز بین و حافظه ی بلند مدت خوبی داشتم ودارم. برای همین تصاویر و وقایع را هر لحظه اراده کنم حتی اگر آنها را با یک نگاه دیده باشم بروی صحنه ی ذهنم میارم.مسیح عکسی از عمه اش برای من فرستاده بود ولی من هرگز چنین کسی را از نزدیک ندیده بودم. به ناچار شروع کردم و به مسیح اطلاعاتی در مورد پوشش عمه اش دادم. پوششی که اینطور بود و آنطور بود! و مسیح همه را با جزئیاتش تایید کرد! ولی من هرگز چنین شخصی را ندیده بودم! و بقولی یک دستی زدم! و متعجب و حیرت زده از اینکه تمام گفته هایم تایید شدند. حتی عمه اش هم تایید کرد! حتی روزش را پرسیدم! و گفت سه شنبه بوده. سه شنبه عصر! بله! من سه شنبه عصر کلاس داشتم! ولی اونروز به کلاس نرفته بودم! با اینحال بر روی گفته هاشون اصراری نکردم و سئوالی هم نپرسیدم! تا اینکه یکروز با خودم گفتم اینقدر اعتماد کردی.یک درصد احتمال بده که همه چیز بازی بوده باشه! و با همین فکر عرق سرد روی پیشانی ام نشست. فکرش هم برای من محال بود! اگر هم بازی بوده باشه من برای مسیح چه فایده ای داشتم؟! جز پاس کردن چندی از قبوض تلفن و فرستادن هدایای نا چیز! آیا کسی حاضر بود با شخصی دیگر سه سال رابطه برقرار کنه تا فقط لحظاتش را پر کنه؟! نه هرگز! چون با عقل و بدهی هایی که براش درست می شد جور در نمیامد! وقت کنکور رسیده بود! و درست در لحظه ی کنکور با شوکی که مسیح به بهانه ای واهی به منوارد کرد منو از نظر روحی متشنج کرد! با اینحال جلوی خودم را گرفتم و آرام رفتم و سر جلسه نشستم! برگه ی سئوالات را پر کردم و خارج شدم! بعد از مدتی نتایج کنکور آمد! من مجاز به انتخاب رشته شده بودم! ولی با رتبه ای بین نه تا ده هزار نفر! باز هم از بین 126 هزار شرکت کننده رتبه ی بدی نبود! و باز هم همین پائین بودن رتبه ام را تقصیر مسیح می دانستم و التفاتاتی که نسبت به من در این مدت بخرج می داد! دیگر بهانه ها را شکستم و پا فشاری کردم تا آمدن جواب نهایی کنکور و انتخاب رشته ها من باید مسیح را ببینم. و بالاخره مسیح سکوت را شکست و گفت باید قبول بشم و علاوه ی بر گفته هایش مبنی بر اعتقادات و رسم و رسوم علت دیگر عدم تمایلشان برای ملاقات تا قبولی من در دانشگاه سیاسی بودن و موقعیت حساس خانواده اش بود! یعنی عمو ها و پدرانش همگی جاسوس های دو جانبه بودند! از این گفته ی مسیح متعجب شدم! چون با توجه به قدرت ایران در زمینه ی شناسایی اینگونه افراد پدر مسیح کماکان در طول زندگی اش مخفی بوده است! بدون اینکه کسی هویت اش را کشف کند! دیگر به بحث ها در مورد دیدار پافشاری نکردم. و همه چیز برایم عجیب بود! مسیح گاهی اوقات حالش وخیم بود و گاهی اوقات حالش بسیار خراب می شد! با اطلاعاتی که از سایتهای مختلف بدست آورده بودم متوجه شده بودم که نوع بیماری سرطان خون مسیح هیچ کسی را بیشتر از 2 سال زنده نگه نداشته! حتی اگر بهترین داروها را از سطح جهان برایش جمع آوری می کردند!
بعد از مدتی مسیح برای بهبود حالش و بدست گرفتن ثروتش تصمیم گرفت تا با کمک عموهاش شرکتی تجاری که کار واردات و صادرات هر گونه لوازمی را بخصوص لوازم صوتی و تصویری بر عهده گیرد و تاسیس کند! و اینکار را هم انجام دادند. شرکتی که در قم قرار داشت و مسیح و خانواده اش هفته ای چهار روز را در منزل پدر بزرگش در قم اقامت داشتن و به کارهای شرکت رسیدگی می کردن. من هم مامور شدم تا سایتی را که برای نمایش و فروش اینترنتی کالا راه اندازی کرده بودن به دست بگیرم! و این کار را انجام دادم! کلیه ی عکس محصولات را بصورت فلش در آوردم و به زیباترین شکل ممکن در سایتشان قرار می دادم. و به خرید و فروش کالا در سایت نظارت داشتم. برای این کار خیلی زحمت کشیدم و همه جور تلاش کردم. ولی کم کم متوجه شدم تماسهای طولانی مدت مسیح به 3 روز یکبار تبدیل شده بود! که برای من جای تعجب داشت! نوع سیستم خرید و فروش کالا و پیگیری های من هم با گفته های عمه ی مسیح و شخص مسیح مطابقت نداشت! و اکثر اوقات گوشی دست عمه ی مسیح بود که اغلب وقتی من تماس می گرفتم تلفن را قطع می کرد! و این معقول نبود! مسیح سه خط ایرانسل و سه خط 0919 خریداری کرده بود که همگی را خودش جواب می داد! ولی اکثر اوقات آنها خاموش بودند! با اصرار های فراوان من مبنی بر دادن آدرس فروشگاه و آمدنم مسیح به شرطی آدرس که نه فقط تلفن ثابت فروشگاه را داد که هرگز به قم نروم و اینقدر عجول نباشم! تا جواب دانشگاه بیاید و همه چیز طبق روال خودش پیش برود!
ولی من که از این برخوردها و تغییر موضع های ناگهانی خسته شده بودم دیگر دل را به دریا زدم و با خودم عهد کردم تا همه چیز را بفهمم! حتی اگر مسیح بفهمد و بمیرد! تحقیقات و شکیات من بدین شکل بود:
از موسسه ی پارسه شروع کردم! جایی که مسیح در آن درس خوانده و نفر اول کنکور پزشکی شده بود! با مراجعه به بایگانی آنجا و همکاری مسئول مربوطه اش متوجه شدم شخصی به نام مسیح صمدی زاده در ان موسسه درس نخوانده است! از طریق عمویی که در دانشگاه تهران داشتم و یکی از اساتید برجسته ی آن دانشگاه بود و همینطور همکاری دوستانم در برقراری ارتباطم با بایگانی و حراست دانشگاه متوجه شدم مسیح صمدی زاده ای در دانشگاه تهران وجود خارجی نداشته است!
روزی کلمه ای آلمانی را به نشانه ی آلمان بودن عمه ی مسیح به او گفتم و وقتی از وی پرسیدم معنی اش چی میشه ایشان کمی من و من کردن تا بلافاصله خودم جواب دادم معنی این کلمه همان درود بر سرورم می شود! و ایشان هم وقتی پرسیدن از کجا یاد گرفتم پاسخی نا مشخص داده بودم! و بعد از آن پرسش و پاسخ دیگر عمه ی مسیح هم با من کمتر حرف میزد! ولی معنی کلمه ای که عمه ی مسیح تایید کرد هرگز درود بر سرورم نبود و او اشتباه کرده بود!
نوع برخورد و گفتگوی عموی مسیح با من که بعد از زمان کار مسیح و تاسیس شرکت بود به یک شخصیت ایرانی خارجی که دارای مدرک تحصیلی دکتراست نمی خورد! و بیشتر به یک آدم لات شبیه بود! تا یک تحصیلکرده!
با کمک چندی از دوستان نظامی که داشتم توانستم رد کلیه ی تماسهای مسیح را بگیرم. تلفنی که می گفت ماهواره ای بوده و کلیه ی شماره تلفنهای همراه مسیح به نام اشخاصی با نام صادق و فاطمه ی قربانی بوده! و وقتی پرسیدم که چطور چنین چیزی امکان دارد که خطهای شما به نام خانم قربانی دوست خانم حسینی بوده باشد پاسخی داد که برای من معقول نبود! از آن گذشته خط ثابتی به نام ماهواره ای وجود ندارد مگر اینکه سیم کارت موبایل ماهواره ای بوده باشد. و چه افسوس که دیر فهمیدم!
مسیح می گفت یک شناسنامه ی آلمانی هم دارد!همینطور برادرانش! و برای من جای تعجب داشت چطور نام برادرش رامبد در شناسنامه ی آلمانی شان به نام دیوید اشنایدر بود! یعنی یک نام انگلیسی و یک فامیل آلمانی! و این مغایرت با هم داشت!
با تحقیقاتی که کردم متوجه شدم داخل سیستم امنیتی و امور خارجه ی کشور شخصی با سمت جاسوس دوجانبه و یا رابط سیاسی تعریف نشده بود!و این شغل مخفی پدر و عموهایش را نیز زر سئوال می برد!
در صنف تجار فرش آنهم ابریشم فردی به نام محمد امین صمدی زاده وجود نداشت!
وی از روحیه ی عجیبی برخوردار بود و با روبرو شدن با وقایع صحیح و منطقی که حق با من بود تا چند روز نا پدید می شد!
داخل سیستم 118 تهران و محدوده ی سکونت وی هیچ شخصی به نام صمدی زاده وجود نداشت!
مسیح از تحقیق و تفحص من و ارتباط با اشخاصی که با او در معاشرت و برخورد بودند هراس داشت و مانع ارتباط من با ایشان می شد! مثل میترا و مرجان!
او می گفت عموهاش از دو گوشی تلفن همراه و یک دستگاه تلفن ماهواره ای استفاده می کنند. که فقط در اختیار افرارد لشکری و کشوری قرار می گرفت مگر اینکه غیر مجاز بوده باشند! که این هم منطقی نبود!
هیچ نامی و مقاله ای دز اینترنت به نام ایرانی و انگلیسی عموهاش به ثبت نرسیده بود!
آدرس شماره ی تماسی به شماره ی .....0251777 که می گفت ماهواره ای است و اون اوائل با این شماره ارتباط داشتیم با نام فاطمه ی قربانی مطابقت داشت و در منطقه ی 15 خرداد قم قرار داشت.
تمامی این گفته ها را لیست کردم و به مسیح انتقال دادم! و با دعوایی شدید فعلا کوتاه آمدم و تا چند روزی تماسی با من نمی گرفت و تلفن هاش خاموش بودند! تا اینکه بعد از چند روز با عجله تماس گرفت و گفت دارن میرن ویلاشون تو شمال! و من نباید فعلا تماسی باهاش بگیرم تا یک هفته! من هم قبول کردم و علیرغم اینکه قول داده بودم به سراغ آدرس خانم قربانی نرم خلاف گفته ام عمل کردم و همراه یکی از دوستان نظامی ام راهی قم شدم! خونه ای که متعلق به شماره ی 0251777 مسیح بود در بدترین جای قم و داخل یک کوچه ی تنگ قرار داشت! از خانه ی مذکور چدتایی عکس گرفتم! و بعد متوجه شدم این همان نرده هایی هست که در عکس داخل حیاط منزل مسیح وجود داشت! با اینکه حال بدی پیدا کرده بودم کم کم شکم بیشتر و بیشتر شد! به تهران برگشتم تا اینکه یک شب با تماس زنی متوجه همه چیز شدم!
- الو؟! آقای مقدم؟!
- نه خیر خانم اشتباه گرفتین!
ولی این عجیب بود! چون این شماره ای که با موبایل من تماس گرفت مربوط به مسیح بود! دوباره زنگ زد!
- الو آقای مقدم؟!
- نه خیر خانم شما کی هستین؟!
- آقا من نمی دونم شما کی هستین! فقط شماره ی شما تو این گوشی بود! ما همسایه ی این خانوم هستیم که با گوشیش به شما زنگ زدم! اینا چند روزه اومدن اینجا و وقتی ما وارد اتاقش شدیم دیدیم خودکشی کرده با کلی قرص! ولی شوهرش خونه نبود! شما چیکارش هستین؟
- خانم شوهر کیه؟ مگر ایشون با عمه و عموهاش اونجا نبودن؟! مگر اونجا ویلا نیست؟!
- نه آقا ویلا چیه اینجا آپارتمانه. من اصلا نمی فهمم شما چیکاره ی این خانوم هستین فقط اگر می تونید الان خودتونو برسونین محمود آباد شمال درمانگاه 7 تیر. چون حالش خوب نیست باید ببرنش بیمارستان آمل!
و این زن گوشی را قطع کرد! وحشت کرده بودم! انگار همه ی شک های من داشت به یقین تبدیل میشد! شروع کردم و به شماره ی همراهی که از آقای حسینی یعنی شوهر خانوم حسینی پیدا کرده بودم و در سایت ثبت شده بود زنگ زدم! فرد جوانی گوشی را برداشت و ماجرا را برایش تعریف کردم! شروع به خندیدن کرد و گفت همه چیز را فراموش کنم! و همه چیز یک بازی کثیف بوده!
- ببین آقای رستمی ول کن! می خوای الان پاشو برو اونجا تا همه چیزو بفهمی! ولی به نظرم ولش کن. منی که میبینی از سه ماه پیش با این خانم آشنا شدم و یکی ازدوستانم معرفیش کرد تا تو مغازه ی من بعنوان منشی کار کنه و محصولات دوستم را که از چین وارد می کرد بفروشه! اینجا هم کلی کلاهبرداری کرده این خانوم و الانم فراریه! کلی چک کشیده! از خود من 3 میلیون تومان زده! من فامیلیم حسینی هست ولی هم سن خودتم و مجرد! باور نداری بیا قم و منو ببین! این مارمولک یک بازیگر و بیمار روانی بود! سرطانی همدر کار نبود. در ضمن معتاد هم بوده! اون سرفه های مکرر و عکسهایی که از سرم و سوزن برات می نداخت هم شاید بخاطر همین بوده! فرت و فرت هم سیگار می کشید تو مغازه!
باورم نمیشد! یعنی من سه سال بازی خوردم و حماقت کردم؟! به صادق زنگ زدم و همه چیز را براش تعریف کردم! باورش نمیشد! و به من گفت که در این مدت مسیح هر از چند گاهی باهاش تماس می گرفته و می خواسته باهاش حرف بزنه! من هم بعدها از صادق حلالیت گرفتم و به دیدنش رفتم. چون خیلی اذیتش کرده بودم! بلافاصله بعد از صحبت با صادق بک چندی از دوستانم که از قضا اونها هم نظامی بودن و در محمود آباد زندگی می کردم تماس گرفتم و ماجرا را تعریف کردم و اونها هم منزل مذکور را پیدا کردن و زیر نر گرفتن!
یک روز بعد از اون تلفن مسیح زنگ زد! با صدایی داغون و گرفته! اول من هم شروع به بازی کردن کردم و از چه خبر شروع کردم!
- چه خبر مسیح خانوم؟! چه عجب! باز که حالت خرابه! چی شده عزیزم؟!
- لوس نشو چیزیم نیست یکمی خون دماغ شدم!
- ای کثافت! نمی خوای بازی کردن را تموم کنی؟!
- درست صحبت کن یعنی چی؟
- با حسینی حرف زدم و همه چیز را فهمیدم!
- خب خب! پس خداحافظ!
- صبر کن کثافت اگر قطع کنی الان هر چی ماموره میریزم تو خونت و بیچارت می کنم! می دونی هم که می تونم.
- از من چی می خوای؟
- حقیقت و دلیل این بازی کثیفو می خوام و هزینه ای که در این مدت به من ضرر زدی!
- شرمندم هیچ کدومو نمی تونی بگیری!
و قطع کرد! بلافاصله سراغ اسلحه ای رفتم که برای پدر بود. خشاب را پر از گلوله کردم و از خانه بیرون رفتم. تا به سمت محمود آباد برم! ولی انگار دگه پاهام قفل شد! انگار خدا نمی خواست جلوتر از این برم! با خشمی که درونم بود صبر کردم و دیگه جلوتر نرفتم! یکروز هم گذشت! هر چی زنگ می زدم تمامی خطهاش خاموش بود!
بعد ها متوجه شدم کسی که صدای عمه اش را در می آورد گاهی اوقات خودش بوده و گاهی اوقات خواهر 60 ساله اش! خودش هم 48 سال سن داشته و دو پسر سوسول و بی عار! و از همسر اولش طلاق گرفته بوده و با همسر دومش که یک مسافر کشه و ده سال از خودش کوچیکتره زندگی می کنه! آدمی فنا شده و بد بخت! براش متاسف شدم! تا اینکه زنگ زد!
- ببین! نمی خوام حرفی بزنی. فقط به من بگو به تو کی زنگ زد تا همه چیز را فهمیدی!
- تو خیلی حرومزاده ای! برای چی م ی خوای بدونی؟
- برای اینکه شماره ی تو داخل گوشی من وجود نداشت! و تنها شماره ی همسرم بود. یعنی امیر مقدم!
- جدی؟ پس پاسخ این سئوال را از کسی بپرس که من قضاوت و مجازاتت را به اون سپردم! یعنی خدا! چون دیرون می خواستم بیام بکشمت! دیگه از زندگی من برو بیرون!
بعد از این تماس و گفته های مسیح یا همون فاطمه ی قربانی متوجه شدم که این کار خدا بود تا من همه چیز را بفهمم یعنی یک معجزه به داد من رسید و با اینکه اون زن غزیبه شماره ی همسر مسیح را می گرفته تنها تلفن من زنگ می خورده بدون اینکه شماره ای از من تو اون گوشی بوده باشه!
و این بود بازی با تیغ!
دوستان عزیز به دلیل جلوگیری از کپی برداری و انتشار این نسخه ی داستانی بعد از قسمت دهم این داستان بصورت خلاصه در آمد.با امید به اینکه درس عبرتی برای تمامی جوانان ایران زمینمان باشد!
این وب به دلیلی مشخص تا یک ماه دیگر به روز نخواهد شد ...
بالاخره برداشت. طوری که واقعا از حالتش پیدا بود شروع به گریستن کرد. بی مهابا به خودش دشنام می گفت. هر چی خواستم آرومش کنم فایده ای نداشت. توضیح و توجیحاتم براش قابل قبول نبود. و در آخر گفت:
- آقا سالار برات خیلی متاسفم. توضیحاتت برای من اصلا قابل قبول نیست. یادت هست برات خوندم که مادرم در آخرین برگ از دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟ نوشته بود: گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند با آب زمزم هم نمی توان شست.
و دوباره گوشی را قطع کرد. و دوباره شروع به گرفتن شماره اش کردم.
نه! فایده ای نداشت! هیچ فایده ای نداشت! یک روز گذشت! و هنوز خبری از مسیح نبود. اعصابم بشدت بهم ریخته بود راه به هیچ کجا نداشتم. تا اینکه حوالی ظهر با تماسی که از یک باجه ی تلفن گرفتم مسیح گوشی را برداشت! بدون مقدمه شروع کردم به پرسیدن:
- معلوم هست کجایی؟ خوشت میاد گوشی را قطع کنی؟ هیچ می دونی این قطع کردن یک نوع بی احترامی به حساب می آد؟ بگو ببینم حالت چطوره؟ اصلا معلوم هست داری چیکار می کنی؟
باورم نمیشد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده! با صدایی بشاش و خندان گفت:
- خبه خبه! چه خبره آقا سالار؟ همش داد می زنی؟ خسته نمیشی؟ نترس نمردم! هنوز زنده هستم! یعنی داشتم می مردما ولی نشد! سرنگ هوا رو برداشتم که بزنم یکهو عمو حسین اومد داخل و از دستم گرفت و کلی هم سرم داد و بیداد کرد! من هم شب خوابیم و خواب مادرمو دیدم! وسط یک دشت پر از گل لاله! نشسته بود و منو صدا می زد. تا دیدمش دوان دوان سمتش رفتم. منو تو آغوشش گرفت و کلی تو بغلش گریه کردم! کلی هم از تو شکایت کردم. باورت نمیشه آقا سالار ولی انگار هنوز عطر اونهمه گل تو فضای اتاقم احساس میشه. باور نکردنی بود. چون همیشه فقط صدای مادرم رو می شنیدم نه اینکه بتونم صورتش را هم ببینم.
مثل آدمهای دیوانه ناخود آگاه اشک ریختم! هر کسی از کنارم رد می شد فکر می کرد دیوانه شدم. ولی نه! من دیوانه نبودم. خدا را شکر کردم که بلایی سر خودش نیاورده بود. همینطور که تو این ماجرا گیر کرده بودم برام بس بود! چه برسه به اینکه احساس کنم خون یک آدم بیگناه هم بخاطر من ریخته بشه و بیافته گردن خودم. عذاب وجدان، عذاب وجدان، عذاب وجدان ...
این تنها چیزی بود که باعث می شد با اینهمه ناراحتی و عذاب روحی نتونم عقب بکشم و برای خلاصی خودم روی همه چیز پا بگذارم. فردای اونروز با اینکه کلاس داشتم رفتم شاهچراغ. وضو گرفتم وارد حرم شدم. بی اختیار اشک ریختم و شروع به نیایش با خدای خودم کردم. و به آرامی شفای تمامی مریضان و مسیح را از خداوند منان خواستار شدم.
روزها مثل برق و باد سپری می شدند. هیچ کس نمی دانست که فردا قرار هست چه اتفاقی بیافته. پیوند مغز استخوان مسیح نزدیک بود و در این بین حال پدرش هم رو به وخامت می رفت. عموی مسیح دیگه به نامه های من جواب نمی داد. و عمه ی بزرگ مسیح هم از آلمان به ایران آمده بود. روزهای سختی برای من بود. و هنوز نتونسته بودم پولی را که قرض کرده بودم برگردونم. مادرم هم تماس گرفته بود و گفت بود که بزودی تلفن منزلمون هم بخاطر بدهی قطع میشه. من هم بخاطر این وضعیت و سردرگمی بشدت رنج می کشیدم. آخه تا کی باید به پای کسی نشست که حتی خودش را از پشت وب کم نشون نمیده؟! اونهم فقط بخاطر یکسری عقاید. که خب بی منطق هم نبود! حتی نمی دونستم کجا زندگی می کنه. فقط می دونستم که عباس آباد تهران و حوالی خیابان سهره وردی شمالی زندگی می کنن. خانه ای دوبلکس با متراژ هزار متر. سه درب طوسی رنگ که یکیش از داخل کوچه باز میشه. سر کوچه یک باجه تلفنه. آیفون تصویری.درختهای بلند که از پشت دیوار و نرده های محافظ خونه کاملا مشخص هستن. پلاک ممیز دار. نزدیک اون پادگان ارتش. ولی هرگز این خونه را پیدا نکردم! بارها هم شده بود که بهش اعتراض می کردم که چنین خونه ای در عباس آباد وجود خارجی نداره و بالاخره متهم می شدم به اینکه چرا قولم را شکستم و صبر نمی کنم تا روزگار همه چیز را درست کنه و چرا تجسس بیجا می کنم؟! خب اینهم حرفی بود که مسیح میزد! ولی اون چه می دونست درون من چی می گذره؟! چطور باید به دختری غریبه از جان و مالت مایه بگذاری تا بهبودیش را بدست بیاره ولی اون حتی یکبار خودش را نشون نده. نمی دونم و هرگز هم نفهمیدم! در این بین و روزهایی که سپری می شدند یک شب که مسیح مهمانی از اصفهان داشت و دختر خاله های نامادری اش بودند هنگامی که من با موبایل مسیح که بعد از پافشاری های زیادش براش خریده بودن تماس گرفتم و صدایی گوشی را برداشت که برای من جدید بود! بله اون صدا صدای مرجان بود! دختری با اخلاق و رفتار و نوشتاری همچون میترا دوست قبلی مسیح.
- الو؟! الو؟! ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم!
- نه اشتباه نگرفتین! با مسیح اگر کاری دارین ایشون حمام هست! می گم باهاتون تماس بگیرن!
- خیلی ممنون لطف می کنید!
وای خدای بزرگ چه اشتباهی؟! چرا با این صراحت صحبت کردم؟ کنه همه چیز لو بره؟! اگر لو بره و نگذارن با هم صحبت کنیم چی میشه؟! اگر مسیح نتونه با من ارتباط داشته باشه کارش تمومه! این چیزی هست که دیگه در طول این مدت اثبات شده. وای خدای من!
چند ساعتی گذشت و مسیح با تلفن همراهش تماس گرفت! با حالتی عصبانی و غذب ناک شروع به پرخاش کرد!
- یعنی چی آقا سالار؟ من که گفتم خودم تماس میگیرم. نمیگی شاید عمه گوشی را برمی داشت! می دونی اونوقت چی می شد؟
- خب حالا که طوری نشده. دختره کی بود؟!
- دختر دختر خاله ی نامادریم یا همون افلاطون خانوم پدرم! چند روز اومدن اینجا بمونن. پدرم چند وقت پیش 100 میلیو بهشون قرض داده بوده حالا اومدن مهلت بگیرن و پدر را راضی کنن که دوباره بهشون وقت بده. میترا خانوم پدرم هم داره تلاش می کنه که پدرم این پول را نگیره. بیچاره پدر شب تا صبح را یکسره سرفه می کنه و سرطانش هم عود کرده.
- ای بابا! نمی دونم چی بگم مسیح. هر چی خودتون صلاح می دونین همون کار را بکین. من خودم که گیر این پولی هستم که قرض کرده بودم. بنابراین می فهمم قرض کردن چقدر سخته؟!
- چی؟ دست شما درد کنه آقا سالار. مگه پولو پس ندادی؟ من که گفتم پس می فرستم خودت قبول نکردی. فقط می خواستی منت سر من بگذاری؟ آره؟! اصلا برای هین شما تماس گرفته بودی آقا سالار درسته؟! زنگ زده بودین که منت سر من بگذارین؟! نه توجیح نکن هیچی نمی خوام بشنوم لیاقت من همینه!
- باز که رسمی صحبت کردی و تو شد شما! منت کدومه؟! بابا من یک حرفی زدم. تو چرا اینقدر حساسی؟ بس کن تو رو خدا مسیح. این چه رفتاریه آخه؟
و فایده ای نداشت! مسیح دوباره قطع کرد. از اینهمه زود رنجی و دید بدی که مسیح نسبت به گفته های من داشت خسته شده بودم. ولی افسوس که دستم بسته بود و پای رفتنم نبود! کلافه و خسته شده بودم.یک ترم تحصیلی هم تمام شد و پدر مسیح را بدون اطلاع او به آمریکا برده بودن. همراه پدر مسیح همسر و دو فرزند پسر هم بودند. اونها درست یک ماه قبل از پدر مسیح و بعد از گرفتن سهم الارثی که داشتن برای همیشه به آمریکا رفته بودن بدون اینکه اصلا فکر کنن پدری دارن که بیماره و امکان داره هر لحظه بمیره. تمامی کارها را بقول خودشون پنهانی انجام داده بودن ولی دریغ که مسیح همه چیز را از قبل می دانست! و قبل از آنچه که اتفاقی بخواد رخ بده اون همه چیز را به من می گفت و احتمال می داد که چی بشه. تلفن منزلمون هم قطع شد و من بجای آماده شد برای امتحانات آخر ترم تلاش می کردم و با ماشین کار می کردم و مقداری خرجی برای اقامتم تو شیراز و اقساط تلفن و بدهی که داشتم کنار می گذاشتم. مثل کسی که نزول گرفته هر چی پس انداز می کردم فایده ای نداشت و جایی را پر نمی کرد. انگار نه انگار که روزی بیست هزار تومان کار می کردم. حتی با اینکه خرجش نمی کردم به هفته که می رسید چیزی تهش نمی موند. همه چیز سخت و کسل کننده پیش می رفت. پیوند مغز استخوان مسیح هم انجام شده بود ولی جواب نداده بود. در این بین پسر عمه ی مسی که فرشید نام داشت و اونطور که مسیح می گفت متخصص جراحی قلب بود هم از آلمان به ایران آمده بود آنهم به همراه پدر آلمانیش! شبهای امتحان بود و اوائل زمستان! و مسیح از داغ نبود پدر در ایران شب و روز نداشت. دیگه هر وقت که تماس می گرفتم یا داشت گریه می کرد یا دعوا می کرد یا حرف نمیزد و خیلی کوتاه و خیلی افسرده با بله و خیر جوابمو می داد. شبهای امتحان بجای اینکه تمامی حواسم را به درسم بدم کارم شده بود آرام کردن و روحیه دادن به مسیح. ساعتی آرام میشد و بعد از ساعتی دوباره همان آش و همان کاسه! حوالی عصر تماس گرفتم! ولی کسی که تلفن همراه مسیح را برداشت عمه ی مسیح بود! شخصی فوق العاده خشک و رسمی و ناخن خشک! فلفور گوشی را قطع کردم. بلافاصله که مسیج داد که این بی ادبی شما قابل بخشش نیست. یک ساعت دیگر تماس بگیرید چون با شما کاری دارم!
ای لعنت به این روزگار. متوجه بودم که عمه ی مسیح مشکوک شده. ولی اون منو به اسم برادر ملیحه یعنی دوست اینترنتی و صمیمی مسیح می شناخت که مسیح با کل اعضای این خانواده در ارتباط بود! ولی نه اون همه چیز را فهمیده بود! و من یک ساعت بعد از اون تماس گرفتم!
- ا ا الو؟! سلام خانوم صمدی! من رستمی هستم خوب هستین؟!
- سلام آقای رستمی نمی خوام حاشیه برم چون وقتی ندارم! عموی مسیح همه چیز را برای من توضیح داد. و من فعلا جز همکاری کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم. مسیح دیشب خواب دیده که پدرش فوت کرده و چه بسا که این حرف حقیقت داره و دقیقا پدرش دیشب فوت کرده! الو؟! الو آقای رستمی؟! الو؟!
- ب ب بخشید خانوم صمدی من تسلیت عرض می کنم یکهو ریختم به هم! اگر کمکی از دست من بر میاد بفرمائید دریغ نمی کنم!
- بله! تنها کمک شما این هست که تا زمانی که قرار هست ما مسیح را از ایران خارج کنیم نگذارید اون چیزی بفهمه. مراسم کفن و دفن همان آمریکا انجام میشه و برادرم حسین فردا عازم آنجاست. فعلا مسیح بخاطر خوابی که دیده خیلی بهم ریخته هست و هر چی میگه می خوام با پدرم تلفنی صحبت کنم ما یک بهانه ای می آریم. دیگه سفارش نکنم. نباید بگذارید مسیح چیزی بفهمه! و ما رو کمک کنید تا از این روحیه بیرون بکشیمش. فعلا تنها کسی که اون دوستش داره و می توه به مسیح و ما کمک کنه شما هستید. همین و خدانگهدار!
وای خدای بزرگ حسابی بهم ریخته بود! و لرزی سختی بدنم را می سوزاند. مسیح قبلا هم گفته بود که تنها امیدش تو این دنیا بعد از خدا پدرش هست. پدری که دوستش نداشت ولی مسیح باز هم اونو یک پدر می دونست. رفتم کافی نت و به وبلاگمون سر زدم. وبلاگی که درد و دلهامون را داخلش می نوشتیم. وبلاگی که مسیح مدتها بود توش نمی نوشت. مگر اینکه من اصرار می کردم! و چیزی را دیدم که حیرت زده شدم! مرجان به تلافی اینکه پدر مسیح به اونها مهلت نداده بود و قرضی را که قرار بود 1 ساله برگردانن 5 سال طول کشیده بود، در اقدامی تلافی جویانه پیامی با این متن برای من گذاشته بود!
- سلام آقای زرنگ! پدر من آتیش زد به تمامی اموالش! بنابراین حالا که من هم همه چیز را می دونم خبر مرگ پدر مسیح را با افتخار بهش می رسونم و هیییییییچ کسی نمی تونه جلوی منو بگیره! این گوی و این میدان! حالا ببین! مگر اینکه خانوادش را راضی کنی تا کل اون پول را به ما ببخشن! همین!
به سرعت این پیام را پاک کردم با موبایل مسیح که دست عمه اش بود تماس گرفتم و همه چیز را گفتم! عمه اش که حسابی برافروخته و عصبانی شده بود بلافاصله با مرجان تماس میگیره و حسابی کن فیکونش می کنه. و مرجان هم دقیقا نیم ساعت بعدش پیامی با این متن که مسیح جان خبر بدی هست ولی خب به نوبه ی خودم درگذشت پدرت را تسلیت عرض می کنم کار خودش را کرد! من که نمی تونستم تا خود صبح تو کافی نت بنشینم و مواظب باشم که برای مسی پیامی نگذاره که مبادا اون همه چیز را بفهمه! به ناچار رمز وبلاگ را عوض کردم تا مسیح نتونه وارد بشه! حدود ساعت 11 شب بود که مسیح با من تماس گرفت و همه خوابی را که دیده بود با اشک و آه تعریف کرد! و از من رمز وبلاگ را خواست و اینکه چرا عوضش کردم! من هم که به ناچار نقش بازی می کردم چاره ای نداشتم جز اینکه دروغ بگم! دروغی که مسیح گفته بود اگر بگم برای همیشه همه چیز و حتی زندگی براش تمام میشه! و مسیح که ذهن خیلی تیزی داشت چند کلامی با من حرف زد و بعد با خداحافظی گوشی را قطع کرد!
- ببین آقا سالار درسته که خبر مرگ پدرم برای من خیلی سخته! ولی اگر اون را از دهان تو بشنوم برام خیلی آسونتره تا اینکه از خانوادم بشنوم. مواظب باش به من دروغ نگی چون من همه چیز را قبل از اینکه اتفاق بیافته می دانم و درک می کنم. پس اگر خبری هست تا همین آخر شب وقت داری که بگی در غیر اینصورت هیچ فرصتی برات نمی مونه!همین!
عجب وضعیتی.چه باتلاقی! از اونطرف توضیحات و توجیحات و هشدارهای خانواده ی مسیح به من! از اینطرف مرجان و دسیسه و کارهاش! و از اینطرف هم مسیح و این گفته هاش! باید چی می کردم؟! هان؟!! چی کار؟!
بازی با تیغ در تودل دات کام!!!






